روحانی شهید: سید قاسم فضلی Reviewed by Momizat on . سیدابراهیم نام پدر 00/00/1349 تاریخ تولد شیعه مذهب لمعتین تحصیلات محل تحصیل طلبه مسئولیت اجتماعی کمک آرپیجی زن مسئولیت نظامی کربلای5 آخرین عملیات 08/11/1365 تار سیدابراهیم نام پدر 00/00/1349 تاریخ تولد شیعه مذهب لمعتین تحصیلات محل تحصیل طلبه مسئولیت اجتماعی کمک آرپیجی زن مسئولیت نظامی کربلای5 آخرین عملیات 08/11/1365 تار Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » شهدای فیضیه » روحانی شهید: سید قاسم فضلی

روحانی شهید: سید قاسم فضلی

سیدابراهیم نام پدر
۰۰/۰۰/۱۳۴۹ تاریخ تولد
شیعه مذهب
لمعتین تحصیلات
محل تحصیل
طلبه مسئولیت اجتماعی
کمک آرپیجی زن مسئولیت نظامی
کربلای۵ آخرین عملیات
۰۸/۱۱/۱۳۶۵ تاریخ شهادت
اصابت تیر مستقیم عامل شهادت
شلمچه محل شهادت
گلزار شهدای رمنت بابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وصیت نامه

«روحانی شهید: سید قاسم فضلی» «انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله، اولئک هم الصادقون»(حجرات/۱۵) «همانا مؤمنان‌ آنانی‌ هستند که‌ به‌ خدا و پیامبرش‌ ایمان‌ آورده‌ و شک‌ و تردید نکرده‌ و در راه‌ خدا با مال‌ و جانشان‌جهاد می‌کنند، همانا آنان‌ راست‌ گویانند.» به‌ نام‌ الله‌ پاسدار حرمت‌ خون‌ شهیدان‌، در هم‌ کوبنده‌ ستم‌ گران‌ و منافقان‌ و یاری‌ دهنده‌ ستم‌ دیدگان‌ جهان‌. با درود و سلام به پیشگاه منجی عالم بشریت، قدر قدرت، نبی شوکت، برکنار کننده ظلم و ضلالت و برقرار کننده قسط و عدالت، حضرت مهدی –عجل الله تعالی فرجه- ارواحنا القداء لتراب مقدمه الفداء و درود و سلام به نائب بر حقش، یار و یاور محرومان، امیر مستضعفان جهان، پیر جماران، امام امت، خمینی بت شکن و درود به روان پاک شهدا، از کربلای حسین-علیه السلام- تا کربلای خمین، بالاخص مفقود الجسد ها و سلام به خانواده های معظم و معزز شهدا و برادران و خواهران حزب الله، وصیتم را با یاد و شکر خدا شروع می کنم. درود و سپاس بی کران به خدای متعال که به انسان ها همتی و توان و روح بخشیده و نعمت ایمان و عقل را عنایت فرموده و قلوب ما را به نور الهی ایمان و قرآن منور کرده و رهبری آگاه، مدیر، مدبر و زمینه ساز انقلاب انقلاب حضرت مهدی –عجل الله تعالی فرجه- را به ما عطا کرده. خدایا! تو شاهد باش‌ و تو ای‌ تاریخ‌! بنویس‌ و تو ای‌ روزگار! بشنو که‌ این‌ حقیر جز به‌ رضای‌ خدای‌ متعال‌ و به‌اجرای‌ فرمان‌ رهبرم‌ به‌ جبهه‌های‌ حق‌ علیه‌ باطل‌، اعزام‌ نشده‌ام‌ و ای‌ خدا! تو شاهد بودی‌ که‌ جز تو و رضای‌ تو به‌ چیزی‌ فکر نکرده‌ و تنها تو را معبود و معشوق خویش‌ یافتم‌. خدایا! حال‌ که‌ به‌ سوی‌ جبهه‌ و نایل شدن به احدی الحسنیین «پیروزی‌ یا شهادت‌» درسنگر عاشقان‌ و عارفان‌ نشسته‌ام‌، از تو می‌خواهم‌ که‌ به‌ خون‌ پاک‌ اباعبدالله‌ الحسین-علیه السلام- دعایم‌ را به‌ اجابت‌ برسانی‌ وحضرت‌ امام را تا ظهور بقیه‌ الله‌ الاعظم‌-ارواحنا له الفداء‌- سلامت‌ و محفوظ‌ نگه‌ داری‌. وقتی‌ که‌ اسلام‌ در خطر باشد و ندای‌ «هل‌ من‌ ناصر» خمینی‌ به‌ گوش‌ رسد و عاشقان‌ به‌ سوی‌ معشوق در حال‌ سیرالی‌ الله‌ باشند، چگونه‌ می‌شود از اسلام‌ دست‌ برداشت‌ و به‌ سوی‌ معشوق و به‌ ابدیت‌ پرواز نکرد؟ آری، باید به ندای ملکوتی حسین زمان لبیک گفت و جبهه ها را پر کرد. چگونه به خود اجازه دهیم که پدران و برادران شهدا و اسرا به جبهه روند و دست از زندگی بردارند و ما در خانه بنشینیم؟ آری، هدفم‌ از رفتن‌ به‌ جبهه‌ جهت ‌برافراشته‌ شدن‌ پرچم‌ اسلام‌ در سراسر گیتی‌ و برای‌ آزادی‌ کربلا و زیارت‌ ابا عبدالله‌ الحسین‌ -علیه السلام- می‌باشد و به‌ خانه‌ برنمی‌ گردم‌ تا یا به ‌زیارت‌ امام‌ حسین‌-علیه السلام- برسم‌ و یا به‌ قبر حسین‌-علیه السلام- می‌روم‌ تا آنهایی که‌ برای‌ از بین‌ بردن‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و حکومت‌ اسلامی‌ قَد علم ‌کرده‌اند را به‌ خاک‌ مذلت‌ بکشانم‌ و آنان‌ را به‌ زباله‌ دان‌ تاریخ‌ بسپارم‌ و استعمارگران‌ شرق و غرب‌ باید بدانند تا زمانی‌ که‌ یک ‌مسلمان‌ در روی‌ کره‌ زمین‌ زنده‌ است‌، مبارزه‌ هست‌ و این‌ مبارزه‌ بی‌ امان‌، تا نابودی‌ کفر و شرک‌ و نفاق و انشاء الله‌ تا ظهور حضرت‌مهدی‌-عجل الله تعالی فرجه- ادامه‌ خواهد یافت‌. و اینک‌ پدر و مادر بزرگوارم‌! سلام‌ و درود خدا بر شما باد که‌ همچون‌ کوهی‌ استوار در برابر مشکلات‌ زندگی‌ ایستادگی‌ می‌کنید وبا تلاش‌ شبانه‌ روزی‌ خود، این‌ حقیر را بزرگ‌ کرده‌ و چگونه‌ زیستن‌ و چگونه‌ مردن‌ را آموختید و از شما کمال‌ تشکر را دارم‌ که‌ مرا با خدا و رسولش‌ و اهل‌ بیت‌ عصمت‌ و طهارت-علیهم السلام-‌ آشنا کردید تا اینکه‌ غیر از اسلام‌ چیزی‌ در فکرم‌ نپرورانم‌ و لبیک‌ گوی‌ حسین‌ زمان‌ و پاسدار حریم‌ اسلام‌ باشم‌. امید آن‌ دارم‌ که‌ لطف‌ الهی‌ شامل‌ حالم‌ بشود و امیدوارم که‌ این‌ حقیر را ببخشید و توکل‌ بر خدا کنید وصبر را پیشه‌ کنید که‌ خدا با صابران‌ است. ای خواهران! امید آن دارم که دنباله رو رهبر باشید و با حجاب اسلامی خود حافظ حریم مقدس اسلام و انقلاب اسلامی بوده و همیشه در صحنه حضور داشته و رهرو شهیدان که همان راه ثار الله است باشید و امیدوارم که این حقیر را ببخشید و از خداوند متعال موفقیت و پیروزی شما را خواهانم. و اکنون امت حزب الله و شهید پرور روستای رمنت! ما تکلیف داریم که اسلام را حفظ و زنده نگه داریم و دنباله رو امام امت، پیر جماران باشیم. شما را به‌ خدا قسم‌ می‌دهم‌ از امام‌ امت‌ و انقلاب‌ اسلامی‌ دست‌ نکشید و به‌ وظایف‌ شرعیه‌ اسلام‌ عمل‌ کنید و این‌ انقلاب‌ را زمینه‌ ساز انقلاب‌ جهانی‌ و عدالت‌ گستر حضرت‌ حجت‌-عجل الله تعالی فرجه- قرار دهید، ان شاء الله‌ وهمیشه‌ پشتوانه‌ روحانیون‌ معظم‌ و در کنار آنان‌ باشید. خدا آن روز را نیاورد که‌ شما دست‌ از اسلام‌ و انقلاب‌ بردارید؛ زیرا ما همانند بیمارانی‌ هستیم‌ که‌ نیازمند به‌ پزشک‌ می‌باشیم‌ که‌ همانا روحانیون‌ هستند و به‌ قول‌ حضرت‌ امام‌ که‌ فرموده‌ است‌: «اسلام‌ بدون‌ روحانیت‌، همانند کشور بدون‌ طبیب‌ است‌» و اکنون‌ بزرگترین‌ مساله‌ روز، جنگ‌ است‌، جنگ‌ است‌ و بس‌ و همه‌ باید به‌ فکر جنگ‌ باشیم و با شرکت در میدان رزم و با کمک کردن پشت جبهه و پیروی از فرمایشات حضرت امام، نوکری و خادمیّت خود را نسبت به حضرت حجت، امام زمان – عجل الله تعالی فرجه الشریف- ثابت کنیم که ان شاء الله فرج آقا امام زمان نزدیک است و نزدیک شدن فرج آقا امام زمان به همت و ایثارگری امت حزب الله که باید امت واحده جهانی را تشکیل دهند، بستگی دارد و . . . این‌ را بدانید که‌ ما همه‌ مدیون‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و خون‌ شهیدان‌ هستیم‌ و فکر نکنیم‌ که‌ جنگ‌ تمام‌ شده‌؛ نه‌، باید آن قدر جنگ ‌و قتال‌ کنیم‌ تا ظهور آن‌ حضرت‌ فرا رسد و در فکر نگنجانیم‌ که‌ اسلام‌ نیرو کم‌ دارد که‌ این‌ فکر کردنها نشانه‌ کم‌ ایمانی‌ و کم‌ ظرفیتی‌است‌. خدا لعنت کند دشمنان‌ اسلام‌ و مسلمین‌ را؛ خدا لعنت‌ کند آن‌ کسانی‌ را که‌ پشت‌ سر این‌ حزب‌ الله‌ غیبت‌ می‌کنند و تهمت‌ می‌زنندو خدا آنان‌ را به‌ خاک‌ ذلت‌ بنشاند. چون‌ امت‌ حزب‌ الله‌ بود که‌ با حضور خود در صحنه‌های‌ پیکار، بهترین‌ عزیزانشان‌ را تقدیم‌ اسلام‌نمودند؛ پس‌ شما باید قدردان‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و رهبر خستگی‌ ناپذیر باشید و کفران‌ نعمت‌ نکنید. وای‌ بر آنهایی که‌ با مشاهده‌ این‌ همه‌ شهدا در خودشان‌ تحول‌ و دگرگونی‌ به‌ وجود نیاورده‌اند. اینان‌ باید بدانند که‌ زیاد گناه‌ مرتکب‌ شده‌اند و گناه‌ زیاد باعث ‌قساوت‌ قلبشان‌ شده‌ است‌ و بدانند به‌ هیچ‌ علت‌ و عاملی‌ جوابگو نیستند که‌ حضرت‌ علی‌-علیه السلام- فرمود: «امروز روز عمل‌ است‌ وحسابی‌ در کار نیست‌ و فردا روز حساب‌ است‌ و عملی‌ در کار نیست‌.» لذا به‌ این‌ نق‌ زدنها و تبلیغات‌ بیگانگان‌ گوش‌ نکرده‌ و شایعات‌ را گوش‌ نکنید و یا کمبود ها و میل به راحتی و نداشتن تحمل سختی ها یا مسائل دیگر را در سر مپرورانید و یاس و ناامیدی به خود راه ندهید که باعث غفلت از خدا می گردد و وحدت و یگانگی بودن و با هم صمیمی بودن را فوق الاعمال بدانید و بدان عمل کنید تا رستگار شوید و در آخر اگر به شما عزیزان و امت حزب الله رنجی رساندم و کارهایی که از نظر خدا و اسلام ناسازگار بود با شما داشتم، ان شاء الله این حقیر را مورد عفو و بخشش قرار دهید و مرا ببخشید. در آخر از شما التماس دعا دارم. خداحافظ این اولین و آخرین سخنرانی این حقیر «سید قاسم فضلی» بود که به سمعتان رسید. خدا یا! خدا یا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.

زندگینامه

روحانی شهید: سید قاسم فضلی روستای سر سبز «رمنت» از توابع شهر شهیدپرور بابل، زادگاه دریادلی از مردان کارزار بود که موج صلابتش در روزگارانی بعد، ویرانه مرداب بعثیان پلید را به ارمغان آورد؛ مردانی که نیمه‌شب، ناز نیاز مستانه‌شان را در حریم دوست به نظاره می‌نشست و روز، بر شکوه پیکار علی‌گونه ایشان فخر و مباهات می کرد. شهید «سیدقاسم فضلی» مردی از تبار خطه مردانگی و غیرت مازندران است که زندگانی سراسر نورش را به نظاره می نشینیم: او به سال ۱۳۴۹ دیده به جهان گشود و در طبیعت پاک آن دیار زندگانی را آغاز کرد. هفت ساله بود و شوق دبستان داشت که فریاد غریو ملتی از جان گذشته، زیباترین شکوفه‌های عشق را با نام خمینی -رحمه‌الله‌علیه- در دلش شکوفا کرد و چشم بر وصال و دل بر مرامش بست. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را به مدد هوش سرشار خداوندی به پایان برد و موفق به اخذ مدرک سیکل گشت. با اتمام دوره راهنمایی، روح تشنه و حقیقت‌جوی قاسم عزیز به ساحل زیبای حوزه رسید و او با شور و شوق، دل به دریای عاشقی زد و در حوزه «حاج آقا فاضل» بابل مشغول به تحصیل گشت. حوزه، تقدس‌گاه عشق الهی بود و هر کسی را غوص در دریای عنایتش نشاید. پس از چندی توفیق حضور در فیضیه بابل را پیدا کرد و در حجره‌های ملکوتی آن مدرسه، سجاده نیاز پهن کرد. در آدینه‌های مدرسه، زمزمه‌های «یابن‌الحسن» این نوجوان عارف، شکوه مناجات حور را واگویه می‌کرد. غم دیدار یار در دلش خانه کرده بود و هر دم به آه نیازی این چنین می‌سرود: ای که یک گوشه چشمت غم عالم بخرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد آری؛ سید عزیز، روز و شب خویش را به درس و بحث و تهذیب و تهجد می‌پرداخت و مدارج ترقی را طی می‌کرد. سیدقاسم، در روزهای تحصیل با وجود سن کم، همواره آمادگی خود را برای حضور در میادین آتش و خون اعلام می داشت. او قاسم بود و هم‌نام قاسم‌بن‌الحسن – علیه‌السلام- مرگ را نیز همچون او «احلی من العسل» می‌دانست. می‌دید که همسالان و همکلاسی‌هایش لباس رزم می‌پوشند و در جبهه، زیباترین غزل حضور را می‌سرایند. در حسرت اعزام می‌سوخت و لحظه‌شماری می‌کرد. سرانجام موافقت پدر و مادر و اساتید خود را کسب کرد و پای در میدان عمل نهاد. دلش به پاکی شبنم صبحگاهی بود و چند صباحی بیش، میهمان ما زمینیان نبود. در دومین اعزام و آن گاه که سه ماه بیشتر از حضورش در جبهه نمی‌گذشت، در هشتم بهمن ۱۳۶۵، در خاک شلمچه آرام گرفت و به شهادت رسید. پیکر پاکش سالیان سال در خاک نیلگون آن دیار به رسم امانت باقی ماند و همانند یوسف -علیه السلام- چشمان پدر را در باران اشک حسرت دیدار نگاه داشت و سپس در ۱۴/۴/۱۳۷۷ پس از دوازده سال، پیکری سبک همچون بیرقی استوار به زادگاه بازگشت و روستای «رمنت» را بار دیگر در شکوه روزهای جنگ نهاد. پس از عمری غریبی بی‌نشانی از آن سرو سرافراز تو هر چند خدا می‌خواست در غربت نمانی پلاکی بازگشت و استخوانی «روحش شاد و راهش پررهرو باد

خاطرات

«روحانی شهید: سید قاسم فضلی» «مشت های کوچک » دوران انقلاب بود و خانواده ما نیز همچون دیگر مردم انقلابی وغیرتمند، در تظاهرات حضور فعالی داشتند. در آن زمان مردم محله‌های مختلف، از محل خود کفن‌پوش شده و راهپیمایی می‌کردند تا به مرکز شهر می‌رسیدند و آ‌نجا به مردم می‌پیوستند. من و قاسم نیز با این که کوچک بودیم، علاقه زیادی به شرکت در راهپیمایی داشتیم. پدرم به خاطر سن کم ما، فقط اجازه داده بود تا آخر محله خودمان در تظاهرات شرکت کنیم. یادم هست یک بار به خاطر شور و اشتیاق فراوان قاسم، ما هم همراه جمعیت به شهر رفتیم و در تظاهرات با شکوه بابل شرکت کردیم. فقط مواظب بودیم که جلوی دید چشمان پدر نباشیم؛ ولی بالآخره پدرمان ما را پیدا کرد و پس از دعوایی مفصل ما را به خانه یکی از بستگان برد… «به نقل از خواهر شهید» «گوسفند قربانی» وصیت کرده بود که اگر شهید شدم و جنازه‌ام را نیاوردند، سر و صدا نکنید، به هیچ کس اطلاع ندهید و خواهرانم را ساکت کنید. اما اگر جنازه‌ام را آوردند، پدرم جلوی جنازه، گوسفندی قربانی کند و اگر نتوانست گوسفند بخرد، مرغی بکشد. ما به عشق امام حسین – علیه‌السلام- رفتیم و در راه امام حسین – علیه‌السلام- شهید شده‌ایم. در تشییع جنازه‌ام، امام حسین – علیه‌السلام- را صدا بزنید. خواهران یکی یکی بیایند و هر یک مشتی خاک بر مزارم بریزند. البته جنازه‌اش را بعد از پانزده سال آوردند. ما با افتخار ایشان را به خاک سپردیم. برای دفن سه جا وصیت کرده بود؛ کنار نورالله و نبی‌الله حکیمی و یا کنار قبر مطهر فاضل که البته ایشان را کنار قبر نبی‌الله حکیمی به خاک سپردیم. «به نقل از مادر شهید» «ردیف کردن عکس شهدا» سید قاسم، تنها برادر ما بود و ما خیلی دوستش داشتیم. یک دفعه که برای مرخصی آمده بود، روزنامه‌ای را در دست داشت که عکس دو برادر شهید مفقود‌الاثر، نورالله حکیمی و نبی الله حکیمی در آن چاپ شده بود. سید قاسم، عکس خودش را کنار عکس این دو شهید گذاشت، هم‌چنین ضریح امام حسین -علیه‌السلام- را هم در کنارش قرار داد. من در حالی که نگاهش می‌کردم، گفتم: داداش داری چه کار می‌کنی؟ گفت: عکس نورالله و نبی‌الله چاپ شده، دارم ردیف‌شان می‌کنم. «به نقل از خواهر شهید

درباره نویسنده

طلبه فاضل

بسم الله الرحمن الرحیم / از اینکه اوقات خود را در این سایت سپری می کنید خوشحالیم. ان شاالله توانسته باشيم آنچه كه ازما انتظار داريد دراختيار شما گذاشته باشيم. همچنین شما می توانید با نظرات خود ما را خوشحال کنید.

تعداد نوشته ها : 246

ارسال یک دیدگاه

© تمامی حقوق این سایت متعلق به مدرسه علمیه فیضیه مازندارن می باشد توسط بیگ تم

بازگشت به بالا