روحانی شهیدسید مصطفی هاشمی Reviewed by Momizat on . میرقلی نام پدر 10/11/1347 تاریخ تولد شیعه مذهب لمعتین تحصیلات محل تحصیل پاسدار مسئولیت اجتماعی مسئولیت نظامی آخرین عملیات 13/01/136۷ تاریخ شهادت عامل شهادت خرما میرقلی نام پدر 10/11/1347 تاریخ تولد شیعه مذهب لمعتین تحصیلات محل تحصیل پاسدار مسئولیت اجتماعی مسئولیت نظامی آخرین عملیات 13/01/136۷ تاریخ شهادت عامل شهادت خرما Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » شهدای فیضیه » روحانی شهیدسید مصطفی هاشمی

روحانی شهیدسید مصطفی هاشمی

میرقلی نام پدر
۱۰/۱۱/۱۳۴۷ تاریخ تولد
شیعه مذهب
لمعتین تحصیلات
محل تحصیل
پاسدار مسئولیت اجتماعی
مسئولیت نظامی
آخرین عملیات
۱۳/۰۱/۱۳۶۷ تاریخ شهادت
عامل شهادت
خرمال محل شهادت
آرامگاه معتمدی بابل مزار شهید


وصیت نامه

«طلبه شهید: سید مصطفی هاشمی» آیا سزاوار است در مرگ سرخ اینان گریه کرد؟ ای کسانی که یقه چاک کردید برای چه گریه می‌کنید؟ برای این که من به سعادت ابدی رسیده‌ام؟ بگردانید که چرا فرشتگان حضرت عزرائیل –علیه السلام- را در بهشتی که نهرها در آن جاری است و سعادت ابدی در آن است بدرقه کرده‌اند؟ امّا مادرم! تو برای چه گریه می‌کنی؟ اگر برای این گریه می‌کنی که جمشیدت از دست رفت و دیگر نمی‌تواند بازویت باشد نمی‌تواند عصای دستت شود، مادرم برای این گریه نکن. از این که جوان بودم و رفتم گریه نکن ولی بر مظلومیت من گریه کن زیرا که هم چون آقا و پیشوایمان حسین –علیه السلام- از همه طرف بر ما ظلم شده است. آری، مادرم! برایم گریه کن زیرا جهان استکبار دست به دست داد تا ما را نابود کنند و هرگز به خون ما راضی نخواهد شد. پس عزیز مادرم! فرزندان خود را مهیّا کن تا از مظلومیت ما انتقام بگیرند. مادرم! تو می‌خواستی که من به سعادت برسم . . . بدان که رسیده‌ام. تو می‌خواستی دامادم ببینی بدان که با زیباترین و با تقواترین آنها ]در بهشت[ ازدواج نمودم. اما مادرم! از تو و آن مهر و محبت تو چگونه تشکّر کنم؟ برای چه بگویم که همه زحمت تو را جبران کنند؟ در دنیا دو چیز است که جبران نمی‌شود و نمی‌توان در مقابل آن پاسخی در خور و شایسته داد. اول شکر نعمات خداوند است که هر چه شکر کنیم نمی‌توان حدّ آن را بگوییم. دوم زحمت و رنج‌های مادر است که نمی‌شود جبران شود، لذا مادرم! وقتی صحبت را با تو آغاز کردم اشک دیدگانم را بست و کاغذ جلویم سیاه شد. می‌دانی چرا؟ برای این که تو با مادرهای دیگر شاید فرق داشته باشی، تو غذا نخوردی که ما بخوریم، تو نپوشیدی که ما بپوشیم و تحصیل کنیم و تو نخوابیدی که ما آسوده بخوابیم. مادرم! این شمائید که بر گردن ما حق داری. پس به سپاس این حق شناسی بگوییم: مادر جان! بیاد دارم و همیشه به یاد دارم که می‌گفتی: جمشید! تقصیر من بود که شما را به مدرسه فرستادم. لباس کهنه می‌پوشیدم تا شما درس بخوانید. حالا که این قدر شدید یکی به یمین و دیگری به یسار. آری مادرم! شاید به ظاهر تو مقصّر بودی، ولی عزیزم! استفاده‌ای که از این تقصیر خود کردید آن قدر زیاد است که قابل وصف نیست. مادرم! باز می‌گویم قلم و زبان فکر من ناتوان است وصف تو را بگویم. زیرا این که به یاد می‌آورم مرا و دیگر برادرانم را کول می‌گرفتی و به صحرا می‌رفتی و کار می‌کردی و کسی را نداشتی و به یاد می‌آورم که زندگی را با تمامی لذات به خاطر ما ]کنار گذاشتی[ وقف کردی که ما بزرگ شویم. من همیشه دعا می‌کنم شما با شفاعت حضرت زهرا-سلام الله علیها- وارد بهشت شوی. من برای شما امانتی بودم از برای خدا پس امروز خوشحال باشید که کوله‌بار شما از امانت دیگری سبک شده است. صبر و شکیبایی پیشه کنید که خداوند خون بهای مرا قبول کرده است؛ پس وقتی ان‌شاء‌الله به او رسیده باشیم جای نگرانی نیست. خداوند در قرآن می‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوه» یعنی ای کسانی که ایمان آوردید صابر باشید در مقابل مسائل، آنگاه نماز بر پا دارید که ستون دین است. هرگز سپاه الهی را رها نکنید که دست خدا با دست‌های شماست. مردم آگاه! در رابطه با عزاداری سید الشهدا-سلام الله علیه- همگی در زیر منابر وقتی دعای زیارت عاشورا می‌خواندید «یا حسین» امر ما برای لبیک گفتن بود، امروز نوبت روح الله شد و فردا نوبت]دیگر[…. خواهد بود سپس بشتابید تا از قافله عقب نمانید. فردا دیر است و روز خسران، پس اگر جنگ تمام شود و ما در بستر بمیریم برای ما خسران عجیبی است و اما تو ای پدر بزرگوارم! خداوند در قرآن می‌فرماید: « ان الله مع الصابرین» یعنی من دوست دارم کسی را که بر مسائل و مشکلات صبر می‌کند. پدرم! تو برای من خیلی عزیزی. ولی خداوند که صاحب اصلی ما است از همه عزیزتر است. پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله- می‌فرماید: اطاعت از پدر واجب است. یعنی ای پدرم! هر چه تو گفتی بر من که فرزندم واجب است عمل کنم و اگر تخطّی نمایم یعنی سرپیچی از فرمان خدا کردم. گویا پدران بعضی از این فرمایش برداشت سوء کردند، گفتند حال که دستور ما تکلیف است پس فرزندان من نمی بایست در راه خدا بروند. اما در ادامه آیه خداوند می‌فرماید: اطاعت از خدا واجب‌تر است. یعنی پدرم! اگر فرزندی بخواهد به خاطر خدا و فرمان خدا اقدام کند آن‌جا فرمان شما لغو است زیرا که مافوق فرمان پدر، فرمان داده است. پدر عزیزم! زحمات طاقت فرسایت را فراموش نکردیم و به سپاس این همه الطاف شما از خداوند توفیق زیارت کربلا و مکه برایت آرزو می‌کنم و در آخر وعده ما در بهشت است. در مرگ پسرت صابر و استوار باش که خداوند با شماست. و اما برادرانم! شما برایم بسیار عزیزید. از شما می‌خواهم که به بزرگواریتان مرا عفو کنید شاید در زمان حیاتم به طریقی شما را اذیت کرده باشم پس مرا ببخشید و حلالم کنید. به شما توصیه می‌کنم که تقوا داشته باشید تا به شما آسیبی نرسد. برادر کوچکم! ای طلایه‌دار پرچم خونین! چشم امید رهبرم و همه ما به شما نونهالان است. امیدوارم درس بخوانید و تنبلی روا ندارید که پشتوانه انقلاب ما شمایید. دانشگاه را پر کنید و حزب الله را حاکم سازید که حزب الله همیشه پیروز است و تو خواهرم! حجاب و زندگی ات زینب‌گونه باشد. خدیجه‌وار و فاطمه وار استواریت گواه انسانیت شماست، از آن حضانت کنید. و اما دوستان و یاران باوفایم! مطمئن باشید که خواه نا خواه به هم خواهیم رسید و مرگ طوق گردن است و ما آن را یدک می‌کشیم. دعا فراموش نشود، مغفرت این حقیر فراموشتان نشود به دعای شما محتاجیم. نماز به پا دارید و ترک واجبات نکنید. پرچم افتاده ما را به هر طریق که شده بردارید زیرا که رستگاری در این است اگر بدانید. توصیه‌ام به شما این است که مسیر اصلی یعنی خط رهبری را ترک نکنید و در مقابل گروه‌ها و پیروزی دین مبارزه کنید. نسبت به مسائل بی‌تفاوت نباشید، نگذارید دشمن از شما تعریف کند، زیرا آن روز دیگر ما باید در مسیر اصلی خود شک و تردید داشته باشیم. رهایی و نجات تمامی مظلومان تاریخ، خاصه کشورهای مسلمان- که در آینده باید اتحاد جماهیر اسلامی تشکیل بدهند هدف ماست. شما ای مسلمانان خفته کشورهای خلیج‌]فارس[ چرا از خواب بیدار نمی‌شوید؟ چرا به جای شنیدن سخن حق بر گوشتان پنبه فرو می‌کنید! به پا خیزید که لشکریان محمد –صلی الله علیه و آله- می‌آیند. هدف ما از قیام استقرار پرچم اسلام بر سراسر جهان است و جز این هدفی نداریم. هدف دیگر ما آزادی بی‌قید و شرط به عزیزانی است که برای تحصیل علم می‌روند که آن چه را دانا طلبند نادان به رفتند. دانشگاه را به اهلش بسپارید و نگذارید دانشجویان غیر الهی در دانشگاه راه پیدا کنند که سیصد سال فرهنگ غرب بس است. دوستان عزیز! جلوی رشد تحصیلی فرزندانتان را نگیرید. مانع کسب و دانش آنها نشوید که باید روز قیامت جواب دهید! مبادا خدای ناکرده به خاطر چهار مثقال پول، زر و زیور مانع تحصیل فرزندانتان شوید! آن‌ها فردای قیامت شکایت از شما پیش پیامبران و ائمه –علیهم السلام- می برند. مبادا این سخنم را ناشنیده بگیرید زیرا ما از تاریخ ملل‌ها تجربه کردیم اگر تمامی امّت ما از فیض ودانش و کمال برخوردار بودند، آیا می‌شد که طاغوت امروز چنین بر ما سلطه کند و بر ما بتازند؟ از آن‌جایی که خودم درد کشیده هستم و بارها به خاطر مسائلی نتوانستم به نیات خود برسم، بانگ بر می‌آورم که مانع نشوید و جلوی سعادت فرزندانتان را نگیرید. نمی‌گویم خسران کردم، ولی می‌خواهم بگویم اگر با دانش بالاتری می‌رفتم بهتر بود و باز نمی‌گویم با جهالت رفته‌ام اما اگر بصیرت بهتر داشته بودم زودتر می‌رفتم و مبارزه می‌کردم. مردم! بر سر مسائل کوچک محل اختلاف نکنید که خداوند تفرقه اندازان را به خشم و عذاب خود رهنمون خواهد ساخت و آن روزی است که خسران و پشیمانی دیگر سودی ندارد

خاطرات

«روحانی شهید: سید مصطفی هاشمی» «اشتیاق وصال» هفت ماهی بود که فرزندم «مصطفی» را ندیده بودم. من در جبهه مریوان بودم و او در جنوب. وقتی او به مرخصی می‌آمد، من نبودم و وقتی من می‌آمدم، او نبود تا این که او مجروح شد. آن‌ قدر دلم برایش تنگ شده بود که ازخبر مجروحیتش خوشحال شدم. پس از این که از بیمارستان مرخص شد به منزل آمد؛ تلفن زدم تا حالش را بپرسم. گفتم: پسرم! خبر داری که ما هفت ماه است که همدیگر راندیده‌ایم. چند روزی خانه بمان تا من هم بیایم. ولی مصطفی اصرار داشت که برود، گفتم: مصطفی جان! آخر تو هنوز پدر نشده‌ای تا بدانی فرزند چقدر عزیز است. در جوابم گفت: فرزند هر چه عزیز باشد از اسلام که عزیزتر نیست! الآن اسلام در خطر است و به من و امثال من نیاز دارد. در جوابش هیچ نگفتم، یعنی چیزی نتوانستم که بگویم. چندی بعد به منزل بازگشتم؛ ولی از مصطفی خبری نبود و بازمن ماندم و انتظار … «به نقل از پدرشهید» «نشان سیادت» مصطفی هر وقت که به جبهه می‌رفت یک شال سبز همراه داشت که هنگام روضه، با آن عمامه می‌بست و هنگام رزم دور کمرش می‌بست و خلاصه این نشان سیادت را همیشه همراه داشت. وقتی شهید شد و پیکرش را آوردند هنگام دفن به یاد آن شال سبز و علاقه مصطفی به آن افتادم؛ گفتم: آن شال را بیاورید تا به کمر شهید ببندم. شال را به کمرش بستم؛ وقتی می‌خواستم خاک زیر سرش بریزم، دیدم دست مصطفی حرکت کرد وشال را گرفت. آن صحنه عجیب هیچ وقت از خاطرم محو نمی‌شود؛ گویا شهید منتظر شال سبز بود… «به نقل از پدر شهید» «مرهم دل مادر» شهادت مصطفی اثر عجیبی روی من گذاشته بود. تا چهار، پنج سال شب و روز کار من گریه بود. دست خودم نبود؛ می‌رفتم در یک اتاق خلوت و با صدای بلند، بی‌اختیار گریه می‌کردم. به هر گوشه نگاه می‌کردم، قامت رعنایش را می‌دیدم و باز داغ دلم تازه می‌شد. شبی درخواب مصطفی را دیدم که به دیدنم آمده؛ گفت: «مادر! من در جایی هستم که خیلی‌ها آرزو می‌کنند آنجا باشند ولی نمی‌توانند؛ چرا گریه می‌کنی؟! حرف پسرم مرهمی بود برای زخم‌های دلم و پس از آن خیلی آرام شدم. «به نقل از مادر شهید

درباره نویسنده

طلبه فاضل

بسم الله الرحمن الرحیم / از اینکه اوقات خود را در این سایت سپری می کنید خوشحالیم. ان شاالله توانسته باشيم آنچه كه ازما انتظار داريد دراختيار شما گذاشته باشيم. همچنین شما می توانید با نظرات خود ما را خوشحال کنید.

تعداد نوشته ها : 246

ارسال یک دیدگاه

© تمامی حقوق این سایت متعلق به مدرسه علمیه فیضیه مازندارن می باشد توسط بیگ تم

بازگشت به بالا